تبليغاتX
غرور،دختر پاییزی


غرور،دختر پاییزی

تحمل "تنهایی" بهتر از گدایی محبت است.

دوستان عزیز سلام

از این که به وبم سر می زنید و منو از نظرات زیبایتون محروم نمی کنید

ممنونم

نظراتی که میذارید( چه خصوصی؛چه عمومی) برام ارزشمنده

پس از الان به بعد نظرات خصوصی رو هم عمومی می کنم..

با تشکر

مدیر بلاگ... غرور

نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390| ساعت 19:31| توسط غرور|

            قطار مي رود

تو مي روي

تمام ايستگاه مي رود

و من چقدر ساده ام

كه سال هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته

ايستاده ام

و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته

تكيه داده ام...

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391| ساعت 1:41| توسط غرور|


دردم اين است...

كه دركتان به دردم نمي سد...!!!


نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391| ساعت 3:32| توسط غرور|

خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟ 

بگي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري؟ 

خدا جون ميگن تو خوبي مثل مادرا ميموني 

اگه راست ميگن ببينم عشق من کجاست؟ميدوني؟ 

خدا جون ميشه يه کاري بکني به خاطر من؟ 

من ميخوام که زود بميرم آخه سخته زنده موندن

خدا جون تو تنها هستي ميدوني تنهايي سخته 

زنده موندن يا مردن من واسه کسی فرقي نداره

خدا جون ميخوام بميرم تا بشم راحته راحت 

اما عمر اون زياد شه... حتي واسه ي يه ساعت 


پ.ن 1 : باورم نمیشه اخه ... دلم برات تنگ شده ، گفتم یه سر بزنم nim همین که هم idito ببینم on باشه خیالم راحته که خوبی .. ولی منو از لیستت حذف کرده بودی حالم بد شد .. اشک تو چشام جمع شد باورم نمیشد . چند بار s  نوشتم و پاک کردم نمیخواستم s بدم ولی نشد نتونستم اخه ....

داشتم گریه میکردم که دیگه دوستم نداره چون خیلی دیر جوابمو دادی خیلی ......                               همه چی تموم شد ؟؟

پ.ن 2 : ب من قول بده ..

در تمامی سالهایی که باقی مانده تا ابد ..

مواظب خودت باشی

دیگر نیستم که یادآوری ات کنم...

دوستت دارم



نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391| ساعت 0:12| توسط غرور|

دوستاي خوبم سلام

اين آخرين پست سال 90

دلم خيلي گرفته حوصله چيزيو ندارم ، نه خودم و نه هيچ چيز ديگه رو

الان که اين پست رو نوشتم ديگه معلوم نيست کي بيام ..

شايدم هيچ وقت آپ نکنم ، شايدم ....

هيچ جا راحت نيستم حرفمو بزنم ، حتي اينجا  پس بازم  « ســــــکــــــــــــــــــــــوتـــ »

شايد که ......

بهترينم بي نهايت دوست دارم

منو ببخش ، بدجور دلتنگتم

مواظب خودت باش

هميشه موفق و شاد باشي

سال نو مبارک

اميدوارم هرجا که باشي خوش باشي..

« هميشه با خدا هر شب برايت آرزو کردم که قصر روشني باشد سراي آرزوهايت »

دوستاي خوبم :

پيشاپيش سال نو رو به شما و خانواده گراميتون تبريک مي گم

مشکلات به سبکي هوا

عشق به عمق اقيانوس

دوستي به محکمي الماس

موفقيت به درخشاني طلا

اينها آرزوهاي من برا شماست

اميدوارم همه به آرزوهاشون برسن

موفق و سربلند باشيد

.

خداياااا...!!

نمي گويم دستم را بگير

عمريست گرفته اي

مبادا رهايم کني ....!!!


نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390| ساعت 22:46| توسط غرور|


دلتنگی یعنی روبروی دریا ایستاده باشی..

و خاطره ی یک جایی خفه ات کند.!!!

نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390| ساعت 14:49| توسط غرور|

ببار باران

که دلتنگم....مثال مرده بي رنگم

ببار باران
کمي آرام....که پاييز هم صدايم شد
که دلتنگي و تنهايي رفيق با وفايم شد...

ببار باران
بزن بر شيشه قلبم....بکوب! اين شيشه را بشکن
که درد کمتري دارد اگر با دست تو باشد...

ببار باران
که تا اوج نخفتن ها مدام باريدم از يادش...

ببار باران
درخت و برگ خوابيدن...
اقاقي....ياس وحشي....کوچه ها روزهاست خشکيدن...

ببار باران
جماعت عشق را کشتن
کلاغا بوته ي سبز وفا را بي صدا خوردن...
ولي باران، تو با من بي وفايي

تو هم تا خانه ي همسايه مي باري
و تا من، ميشوي يک ابر تو خالي...

ببار باران... ببار باران...که تنهايم...!!!


◙ادامه مطلب◙
نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390| ساعت 14:11| توسط غرور|

وقتی‌ تنها بودم تو شدی پناه لحظه هام ،همدم بی‌ کسی‌ هام،کم کم عاشقت

شدم.دیگه احساس تنهایی نمی‌‌کردم که...

واقعا سخته یکی‌ را دوست داشته باشی‌ و بدونی بهش نمی‌‌رسی‌،چه قدر

سخت که نخوای یکی‌ را دوست داشته باشی‌ چون می‌‌دونی پیشت نیست

و هیچ وقت بهش نمی‌‌رسی‌.....


◙ادامه مطلب◙
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390| ساعت 13:41| توسط غرور|

دوستت دارم ، تکيه کلام تو بود من بي جهت به آن تکيه داده بودم...!!!

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390| ساعت 12:24| توسط غرور|



از چشم یا آسمان


فرقی نمی‌کند

باران وقتی بر زمین افتاد

دیگر باران نیست



نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390| ساعت 23:39| توسط غرور|

مــــــــــــــــــن بـــــــه یــــک هــــراس

همیشه طرح های ساده و سایه های

بـاران خورده ام را بی دلیل

بر بــاد داده  ام..

بــعـد از این دیگر

نه به خواب قاصدکی تعبیر

خـــواهـــم شد

و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته...!!!

نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390| ساعت 14:42| توسط غرور|

ناگزیرم عشقم را فراموش کنم

 به خاطر آینده ام

 اما در آن حال دیگر هرگز

 آینده ام را نخواهم دید!

 بایستی عشقم را از یاد ببرم

 به خاطر منزلتم

 اما دیگر هرگز مرا

 منزلتی نخواهد بود!

 بایستی عشقم را فراموش کنم

 بنا به هزار و یک دلیل کارا

 اما دلیلی یگانه

 به ذهنم نمی رسد!

 بایستی عشقم را فراموش کنم

 از سر عشق به کسی که دوستش می دارم!

 آیا می توانم؟

 آیا به کفایت دوستش می دارم؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390| ساعت 0:28| توسط غرور|

یکم طولانی هست
ولی امیدوارم تا آخرش بخونی


اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه


گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟


گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟


گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟


گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!


يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
.
.
برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ...
حرص می زنند و دیگران را می آزارند ... دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب...


نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390| ساعت 20:1| توسط غرور|

کاش روز دیدنت فردا نبود!!!

کاش می شد هیچ کس تنها نبود...

کاش می شد دیدنت رویا نبود...

گفته بودی با تو می مانم!!

ولی...

رفتی و گفتی اینجا جا نبود...

سالیان سال تنها مانده ام...

شاید این رفتن سزای من نبود...

من دعا کردم برای بازگشت...

دست های تو ولی بالا نبود...

باز هم گفتی که فردا می رسی..

کاش روز دیدنت فردا نبود!!!



نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390| ساعت 20:12| توسط غرور|

نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390| ساعت 19:52| توسط غرور|

« بگویید بر گورم بنویسند:

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود

ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود

ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن »

نوشته شده در جمعه 13 آبان1390| ساعت 20:49| توسط غرور|


ای خداااااااااااااااااااااااااااااا.......................!!

دلم گرفته هیچکس خوب نیست.

اینو باور دارم همه بدن

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

بـــــــــــــــــــــــد

بــــــــــــد

بـــــد

بـد

نوشته شده در جمعه 13 آبان1390| ساعت 20:42| توسط غرور|

نگاه مهربانت را از من دریغ مدار

برگرد و تمنای اشک های خشکیده ام را ببین

و در سکوت صدایم، مرگ تمام صداها را نظاره گر باش

 برگرد و در شورستان دل رنجیده خاطرم نهالی بکار

 از شوق

از عشق

از امید

و در تحمل این کوله بار خستگی ام، همدمی باش مهربان

و بدان که تنها چشمان تو را در کوچه های نا امیدی تمنا می کنم



 

نوشته شده در جمعه 13 آبان1390| ساعت 20:19| توسط غرور|

به لبهایم مزن قفل خاموشی

که در دل قصه ای نگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کز ین سودا دلی آشفته دارم

نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1390| ساعت 13:43| توسط غرور|

مرا ذره ذره درون قصه های خوش آب کردند

رویای بودن را برایم خواب دیدند

 لحظه هایم را از من گرفتند

و در برابرش ساعت بی کوک روزگار را به من هدیه دادند

اشک را در چشمانم ستودند و خنده هایم را سرکوب کردند

فریاد را در سینه ام پنهان کردند و سکوت را از من ربودند

آزادی ام را در قفس معنا کردند

آری آن ها مرا محکوم به زندگی کردند

و هرگز از من نپرسیدند که غم هایت چیست؟

مرا به بند زندگی کشیدند و هرگز نپرسیدند که دردهایت چیست؟

نپرسیدند که سبب آنهمه اشک هایت کیست؟

آنها مرا محکوم به زندگی کردند و رفتند

رفتند تا بدانم که "هیچ کجا" همینجاست

که بفهمم"هیچ کس" ادمهایی هستند که شاید هم نیستند

تا بدانم زندگی این است...همین!

نوشته شده در شنبه 30 مهر1390| ساعت 0:23| توسط غرور|

آدم وقتی میمیر آزاد میشه آزاد،آزاد 

دیگه نه از عشق خبری هست نه از غم ونه ازپول ونه از........

دیگه حتی مریض هم نمیشه که کسی نیاد عیادتش

دیگه غصه نداری که بری یه گوشه زانوی غم بغل کنی

دیگه عاشق کسی نمیشی که عاشقت نباشه 

دیگه به کسی راست نمیگی که بهت دروغ بگه یا دروغ بگی که راست بشنوی

دیگه دلت هم واسه کسی تنگ نمیشه 

دیگه غرور هم نداری که وقتی یه نفر بهت توهین کرد ناراحت بشی

دیگه حتی به اونای که دوستشون داری نمیتونی بگی دوستت دارم

چیه؟  ناراحت شدی ؟؟ یاد غمهات افتادی؟؟؟ یا شاید گناهات ؟؟؟؟

یا دلهایی که شکستی ؟؟؟؟؟

اصلا میخوای بیا یه کاری بکنیم بیا نمیریم بیا زنده بمونیم و آدم باشیم .

نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390| ساعت 4:9| توسط غرور|

آنقدر آه و ناله کردم که از خود و هر چه بود بیزار شدم.

بعد آن همه بیزاری و خستگی به خود گفتم تو نشسته ای و روزگار چپ و راست بر سرت

می کوبد و تو دائم می نالی یا برای خود یا برای دیگران.

دیگران هم لحظه ای کوتاه همدردی می کنند .

آیا این درمان توست..؟؟

یقه ی خود را با تهدید گرفتم و گفتم :

                                          کس نخارد پشت من

                                                            جز ناخن انگشت من


« دوستان گلم با تکیه بر زانوان خود پیروز باشید»

نوشته شده در شنبه 16 مهر1390| ساعت 17:11| توسط غرور|

در جلسه امتحانِ عشق
من مانده‌ام و یک برگۀ سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی..
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی‌شود!
در این سکوت بغض‌آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می‌کند!
و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می‌کشد!
عشق تو نوشتنی نیست..
در برگه‌ام، کنار آن قطره، یک قلب می‌کشم!



وقت تمام است.
برگه‌ها بالا..



نوشته شده در شنبه 16 مهر1390| ساعت 16:12| توسط غرور|

دوستای گلم سلام خوبید.......؟؟

راستش نمیدونم چی بگم و از کجا باید شروع کنم.

اول میخوام از یه نفر تشکر کنم که منو راهنمایی کرد.اولین بار تحت تاثیر حرف کسی قرار می گیرم.

ین رو هم تقدیمشون میکنم  

بهاربيست                   www.bahar-20.com

راستش دیگه تصمیم گرفتم تنها نباشم یعنی قبلا هم تنها نبودم

خیلیا رو داشتم اما باز هم احساس تنهایی می کردم

نمیدونم شاید چون کسی درکم نمی کرد. و سعی نمی کرد منو بفهمه حس میکردم خیلی تنهام .

ولی الان که فکر می کنم میبینم که چرا من هم مثل اونا شاد نباشم چرا؟؟

چرا وقتی کسی به خاطرم اشک نمیریزه من به خاطرش اشک بریزم؟؟

چرا وقتی کم کم دارم به آرزوهام میرسم بازم باید ناراحت و ناراضی باشم

چرا نا شکری کنم؟؟

حتما خدا میدونه چی به صلاح منه که یه چیزیو بهم میده یه چیزیو ازم میگیره.

خدایا شکرت، به خاطر داده ها و نداده هایت

که داده هایت رحمت و نداده هایت حکمته.

یه چیز دیگه هم که هست اسمی که گذاشتم " غرور " اکثرا فکر می کنن یا باید اسم واقعیم این باشه یا ادم مغروری

هستم که این اسمو گذاشتم باید بگم که هیچکدوم از اینا.

نه اسمم غروره و نه مغرور هستم فقط و فقط از این اسم خوشم میاد.

بعضیا هم به خاطر جدی بودنم فکر میکنن که مغرور هستم ولی بعد از مدتی میفهمن که سخت در اشتباهن.

به هر حال...!!

این حرفا رو زدم چون بار ازم پرسیدن خواستم یکم توضیح بدم.

به زودی و در آینده ای نه چندان دور شاهد تغیراتی در این بلاگ خواهید بود. از همه لحاظ (قالب ، مطالب و ......)

راستی قالب بلاگ نه بخاطر غمگین بودنم انتخاب کردم بلکه به خاطر رنگش چرا که من عاشق این رنگم.

نظرتووون چیه، تغییر بدم قالبو ؟؟؟؟

نظری؟؟

انتقادی؟؟

پیشنهادی؟؟

ممنونم از همتون

نظر یادتون نره

نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390| ساعت 16:4| توسط غرور|

دوباره دلم شکست...از همان جای قبلی...

کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا...!

دیگر شروع نشوی.....کاش میشد فریاد بزنم: "پایان"

دلم خیلی گرفته.....

اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد!

آدمها از دور دوست داشتنی ترند..........



نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390| ساعت 2:57| توسط غرور|

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم.

بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده.

بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.

بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از

بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.

و مهم‌تر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اون قدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که

راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده.

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390| ساعت 2:45| توسط غرور|

من در این کلبه خوشم  ، تو در آن اوج که هستی خوش باش.

من به عشق تو خوشم ، تو به عشق هر که هستی خوش باش.

نوشته شده در جمعه 1 مهر1390| ساعت 4:50| توسط غرور|

هنوز هم عاشقانه هایم را عاشقانه برای تو می‌نویسم..
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم..
هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است..

این روزها دیگر پشت پنجره می‌نشینم و به استقبال باران می‌روم.
می‌دانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است..
می‌دانم  یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است،
کسی که جز تو نیست بازمی‌گردد..

می‌دانم تمام می‌شود و ما رها می‌شویم؛ پس بگذار بخوانم:
اولین عشق من و آخرین عشق من تویی
نرو، منو تنها نذار که سرنوشت من تویی.
نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390| ساعت 15:17| توسط غرور|

خاله جون معذرت می خوام

ای خدااااااا

کلی جون(خاله) ناراحته!!یعنی من ناراحتش کردم

پیش هم نشسته بودیم،داشتم باهاش حرف میزدم به حرفام توجه نمی کرد،سرش تو کار خودش بود

یا هی با این و اون حرف می زد

خیلی بدم اومد از دستش ناراحت شدم،بهش گفتم که دارم با تو حرف می زنم،الکی هم حرفمو تایید نکن چون

می دونم چیزی نشنیدی.

دوست ندارم وقتی دارم با کسی حرف می زنم نگام نکنه،باید مستقیم تو صورتم نگاه کنه تا حرفامو بزنم و گرنه

حرفامو نا تموم می ذارمو میرم.

آخه بدم میاد،چیکار کنم؟؟؟

بعد چند دقیقه داداشم بهم گفت یه چند کارت پستال قشنگ برام بگیر لازم دارم

چون ناراحت بودم گفتم نمیگیرم

اون اصرار می رد و من...........!!

محمد(داداشم) به خاله(کلی جون) گفت تو بهش بگو.....؟!!

خال گفت: به خاطر من اینکارو کن،براش بگیر

من چون از دستش ناراحت بوم گفتم: تو کسی نیستی که من بخوام به خاطر تو اینکارو بکنم؟

خیلی ناراحت شد،از حالت چهره اش متوجه شدم.

ای خدا چرا اینقدر من بدم....؟؟؟؟؟؟

خاله جون به خدا هیچ منظوری نداشتم.im so sorry

کلی جون(خاله) گوشیشو برداشت و رفت خونشون ولی قبل رفتن بهم گفت:

از من یه نصیحت:هیچوقت با حرفات کسیو ناراحت نکن،دلشو نشکون.

من بهش گفتم: از من یه نصیحت:

وقتی کسی باهات حرف میزنه به حرفاش توجه کن و......!

خاله کلی i loveyou so much

دعا کنید منو ببخشه.

من اهل معذرت خواهی نیستم،بلد نیستم.،به خاطر همینه اینجا ازش معذرت خواهی می کنم

خاله؟؟؟

کلی؟؟؟؟؟

im so sorry

خلاصه اون رفت من هم اومدم اینجا اینو بنویسم،خوب دیگه برم بخوابم از دیروز ساعت5 بعد از ظهر دیگه نخوابیدم

فعلا بای

دعا کنید منو ببخشه، از همین الان دلم براش تنگ شده

کلی جون دوستت دارم

چون خاله جونم استقلالیه اسمشو با فونت آبی نوشتم،قرمز هم به خاطر خودم،آخه من پرسپولیسی هستم.

نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390| ساعت 9:2| توسط غرور|

دیروز 7  شهریور

تولد یکی از بهترین دوستام و همکلاسیام سکینه جون بود.

خیلی خوشحال بودم، 5 sms براش فرستادم اونم پشت سر هم.

یه هدیه ای براش گرفتم ولی هنوز بهش ندادم، چونکه................!!

یه عکس هم که تو اردوی کازرون باهم بودیم براش قاب می کنم می فرستم که هیچوقت فراموشم نکنه

آخه دیگه نمیبینمش.(ممکنه خییییییییییلی کم ببینمش)

دلم براش تنگ میشههههههههههه.....!!!

سکینه جووووووووووون؟؟

ای که ترنم محبت را،در قلبت احساس کردم،صد سال نه،بلکه همیشه زنده باشیییییی.

دوستت دارم




نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390| ساعت 8:15| توسط غرور|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت