غرور،دختر پاییزی
تحمل "تنهایی" بهتر از گدایی محبت است.
از این که به وبم سر می زنید و منو از نظرات زیبایتون محروم نمی کنید ممنونم نظراتی که میذارید( چه خصوصی؛چه عمومی) برام ارزشمنده پس از الان به بعد نظرات خصوصی رو هم عمومی می کنم.. با تشکر مدیر بلاگ... غرور
قطار
مي رود دردم اين است... كه دركتان به دردم نمي سد...!!!
خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟ بگي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري؟ خدا جون ميگن تو خوبي مثل مادرا ميموني اگه راست ميگن ببينم عشق من کجاست؟ميدوني؟ خدا جون ميشه يه کاري بکني به خاطر من؟ من ميخوام که زود بميرم آخه سخته زنده موندن زنده موندن يا مردن من واسه کسی فرقي نداره اما عمر اون زياد شه... حتي واسه ي يه ساعت پ.ن 1 : باورم نمیشه اخه ... دلم برات تنگ شده ، گفتم یه سر بزنم nim همین که هم idito ببینم on باشه خیالم راحته که خوبی .. ولی منو از لیستت حذف کرده بودی داشتم گریه میکردم که دیگه دوستم نداره چون خیلی دیر جوابمو دادی خیلی ...... پ.ن 2 : ب من قول بده .. در تمامی سالهایی که باقی مانده تا ابد .. مواظب خودت باشی دیگر نیستم که یادآوری ات کنم... دوستت دارم ببار باران که دلتنگم....مثال مرده بي رنگم وقتی تنها بودم تو شدی پناه لحظه هام ،همدم بی کسی هام،کم کم عاشقت واقعا سخته یکی را دوست داشته باشی و بدونی بهش نمیرسی،چه قدر دوستت دارم ، تکيه کلام تو بود من بي جهت به آن تکيه داده بودم...!!! مــــــــــــــــــن بـــــــه یــــک هــــراس همیشه طرح های ساده و سایه های بـاران خورده ام را بی دلیل بر بــاد داده ام.. بــعـد از این دیگر نه به خواب قاصدکی تعبیر خـــواهـــم شد و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته...!!! ناگزیرم عشقم را فراموش کنم به خاطر آینده ام اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
کاش روز دیدنت فردا نبود!!! کاش می شد هیچ کس تنها نبود... کاش می شد دیدنت رویا نبود... گفته بودی با تو می مانم!! ولی... رفتی و گفتی اینجا جا نبود... سالیان سال تنها مانده ام... شاید این رفتن سزای من نبود... من دعا کردم برای بازگشت... دست های تو ولی بالا نبود... باز هم گفتی که فردا می رسی.. کاش روز دیدنت فردا نبود!!!
« بگویید بر گورم بنویسند: زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزید طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود ولی کسی بدان راه نیافت در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنویسید: زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن » ای خداااااااااااااااااااااااااااااا.......................!! دلم گرفته هیچکس خوب نیست. اینو باور دارم همه بدن بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد بـــــــــــــــــــــــد بــــــــــــد بـــــد بـد نگاه مهربانت را از من دریغ مدار و در تحمل این کوله بار خستگی ام، همدمی باش مهربان و بدان که تنها چشمان تو را در کوچه های نا امیدی تمنا می کنم به لبهایم مزن قفل خاموشی که در دل قصه ای نگفته دارم ز پایم باز کن بند گران را کز ین سودا دلی آشفته دارم مرا ذره ذره درون قصه های خوش آب کردند دیگه نه از عشق خبری هست نه از غم ونه ازپول ونه از........ دیگه حتی مریض هم نمیشه که کسی نیاد عیادتش دیگه غصه نداری که بری یه گوشه زانوی غم بغل کنی دیگه عاشق کسی نمیشی که عاشقت نباشه دیگه به کسی راست نمیگی که بهت دروغ بگه یا دروغ بگی که راست بشنوی دیگه دلت هم واسه کسی تنگ نمیشه دیگه غرور هم نداری که وقتی یه نفر بهت توهین کرد ناراحت بشی دیگه حتی به اونای که دوستشون داری نمیتونی بگی دوستت دارم چیه؟ ناراحت شدی ؟؟ یاد غمهات افتادی؟؟؟ یا شاید گناهات ؟؟؟؟ یا دلهایی که شکستی ؟؟؟؟؟ اصلا میخوای بیا یه کاری بکنیم بیا نمیریم بیا زنده بمونیم و آدم باشیم . بعد آن همه بیزاری و خستگی به خود گفتم تو نشسته ای و روزگار چپ و راست بر سرت می کوبد و تو دائم می نالی یا برای خود یا برای دیگران. دیگران هم لحظه ای کوتاه همدردی می کنند . آیا این درمان توست..؟؟ یقه ی خود را با تهدید گرفتم و گفتم : کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من « دوستان گلم با تکیه بر زانوان خود پیروز باشید» دوستای گلم سلام خوبید.......؟؟ راستش نمیدونم چی بگم و از کجا باید شروع کنم. اول میخوام از یه نفر تشکر کنم که منو راهنمایی کرد.اولین بار تحت تاثیر حرف کسی قرار می گیرم. ین رو هم تقدیمشون میکنم راستش دیگه تصمیم گرفتم تنها نباشم یعنی قبلا هم تنها نبودم
خیلیا رو داشتم اما باز هم احساس تنهایی می کردم نمیدونم شاید چون کسی درکم نمی کرد. و سعی نمی کرد منو
بفهمه حس میکردم خیلی تنهام . ولی الان که فکر می کنم میبینم که چرا من هم مثل اونا شاد
نباشم چرا؟؟ چرا وقتی کسی به خاطرم اشک نمیریزه من به خاطرش اشک بریزم؟؟ چرا وقتی کم کم دارم به آرزوهام میرسم بازم باید ناراحت و
ناراضی باشم چرا نا شکری کنم؟؟ حتما خدا میدونه چی به صلاح منه که یه چیزیو بهم میده یه
چیزیو ازم میگیره. خدایا شکرت، به خاطر داده ها و نداده هایت که داده هایت رحمت و نداده هایت حکمته. یه چیز دیگه هم که هست اسمی که گذاشتم " غرور "
اکثرا فکر می کنن یا باید اسم واقعیم این باشه یا ادم مغروری هستم که این اسمو
گذاشتم باید بگم که هیچکدوم از اینا. نه اسمم غروره و نه مغرور هستم فقط و فقط از این اسم خوشم
میاد. بعضیا هم به خاطر جدی بودنم فکر میکنن که مغرور هستم ولی
بعد از مدتی میفهمن که سخت در اشتباهن. به هر حال...!! این حرفا رو زدم چون بار ازم پرسیدن خواستم یکم توضیح بدم. به زودی و در آینده ای نه چندان دور شاهد تغیراتی در این
بلاگ خواهید بود. از همه لحاظ (قالب ، مطالب و ......) راستی قالب بلاگ نه بخاطر غمگین بودنم انتخاب کردم بلکه به
خاطر رنگش چرا که من عاشق این رنگم. نظرتووون چیه، تغییر بدم قالبو ؟؟؟؟ نظری؟؟ انتقادی؟؟ پیشنهادی؟؟ ممنونم از همتون نظر یادتون نره کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا...! دیگر شروع نشوی.....کاش میشد فریاد بزنم: "پایان" دلم خیلی گرفته..... اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد! آدمها از دور دوست داشتنی ترند..........
بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده.
بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.
بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه،
حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
و مهمتر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اون قدر بهش نزدیک بشه و بهش
فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده.
من در این کلبه خوشم ، تو در آن اوج که هستی خوش باش. من به عشق تو خوشم ، تو به عشق هر که هستی خوش باش. هنوز هم عاشقانه هایم را عاشقانه برای تو مینویسم.. این روزها دیگر پشت پنجره مینشینم و به استقبال باران میروم. ای خدااااااا کلی جون(خاله) ناراحته!!یعنی من ناراحتش کردم پیش هم نشسته بودیم،داشتم باهاش حرف میزدم به حرفام توجه نمی کرد،سرش تو کار خودش بود یا هی با این و اون حرف می زد خیلی بدم اومد از دستش ناراحت شدم،بهش گفتم که دارم با تو حرف می زنم،الکی هم حرفمو تایید نکن چون می دونم چیزی نشنیدی. دوست ندارم وقتی دارم با کسی حرف می زنم نگام نکنه،باید مستقیم تو صورتم نگاه کنه تا حرفامو بزنم و گرنه حرفامو نا تموم می ذارمو میرم. آخه بدم میاد،چیکار کنم؟؟؟ بعد چند دقیقه داداشم بهم گفت یه چند کارت پستال قشنگ برام بگیر لازم دارم چون ناراحت بودم گفتم نمیگیرم اون اصرار می رد و من...........!! محمد(داداشم) به خاله(کلی جون) گفت تو بهش بگو.....؟!! خال گفت: به خاطر من اینکارو کن،براش بگیر من چون از دستش ناراحت بوم گفتم: تو کسی نیستی که من بخوام به خاطر تو اینکارو بکنم؟ خیلی ناراحت شد،از حالت چهره اش متوجه شدم. ای خدا چرا اینقدر من بدم....؟؟؟؟؟؟ خاله جون به خدا هیچ منظوری نداشتم.im so sorry کلی جون(خاله) گوشیشو برداشت و رفت خونشون ولی قبل رفتن بهم گفت: از من یه نصیحت:هیچوقت با حرفات کسیو ناراحت نکن،دلشو نشکون. من بهش گفتم: از من یه نصیحت: وقتی کسی باهات حرف میزنه به حرفاش توجه کن و......! خاله کلی i loveyou so much دعا کنید منو ببخشه. من اهل معذرت خواهی نیستم،بلد نیستم.،به خاطر همینه اینجا ازش معذرت خواهی می کنم خاله؟؟؟ کلی؟؟؟؟؟ im so sorry خلاصه اون رفت من هم اومدم اینجا اینو بنویسم،خوب دیگه برم بخوابم از دیروز ساعت5 بعد از ظهر دیگه نخوابیدم فعلا بای دعا کنید منو ببخشه، از همین الان دلم براش تنگ شده کلی جون دوستت دارم چون خاله جونم استقلالیه اسمشو با فونت آبی نوشتم،قرمز هم به خاطر خودم،آخه من پرسپولیسی هستم. دیروز 7 شهریور تولد یکی از بهترین دوستام و همکلاسیام سکینه جون بود. خیلی خوشحال بودم، 5 sms براش فرستادم اونم پشت سر هم. یه هدیه ای براش گرفتم ولی هنوز بهش ندادم، چونکه................!! یه عکس هم که تو اردوی کازرون باهم بودیم براش قاب می کنم می فرستم که هیچوقت فراموشم نکنه آخه دیگه نمیبینمش.(ممکنه خییییییییییلی کم ببینمش) دلم براش تنگ میشههههههههههه.....!!! سکینه جووووووووووون؟؟ ای که ترنم محبت را،در قلبت احساس کردم،صد سال نه،بلکه همیشه زنده باشیییییی. دوستت دارم
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چقدر ساده ام
كه سال هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته
ايستاده ام
و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته
تكيه داده ام...

خدا جون تو تنها هستي ميدوني تنهايي سخته
خدا جون ميخوام بميرم تا بشم راحته راحت
حالم بد شد .. اشک تو چشام جمع شد باورم نمیشد . چند بار s نوشتم و پاک کردم نمیخواستم s بدم ولی نشد نتونستم اخه ....
همه چی تموم شد ؟؟ 
اين آخرين پست سال 90
دلم خيلي گرفته حوصله چيزيو ندارم ، نه خودم و نه هيچ چيز ديگه رو
الان که اين پست رو نوشتم ديگه معلوم نيست کي بيام ..
شايدم هيچ وقت آپ نکنم ، شايدم ....
هيچ جا راحت نيستم حرفمو بزنم ، حتي اينجا پس بازم « ســــــکــــــــــــــــــــــوتـــ » 
شايد که ......
بهترينم بي نهايت دوست دارم
منو ببخش ، بدجور دلتنگتم

مواظب خودت باش
هميشه موفق و شاد باشي
سال نو مبارک
اميدوارم هرجا که باشي خوش باشي..
« هميشه با خدا هر شب برايت آرزو کردم که قصر روشني باشد سراي آرزوهايت »
دوستاي خوبم :
پيشاپيش سال نو رو به شما و خانواده گراميتون تبريک مي گم
مشکلات به سبکي هوا
عشق به عمق اقيانوس
دوستي به محکمي الماس
موفقيت به درخشاني طلا
اينها آرزوهاي من برا شماست
اميدوارم همه به آرزوهاشون برسن
موفق و سربلند باشيد
.
خداياااا...!!
نمي گويم دستم را بگير
عمريست گرفته اي
مبادا رهايم کني ....!!!


و خاطره ی یک جایی خفه ات کند.!!!

ببار باران
کمي آرام....که پاييز هم صدايم شد
که دلتنگي و تنهايي رفيق با وفايم شد...
ببار باران
بزن بر شيشه قلبم....بکوب! اين شيشه را بشکن
که درد کمتري دارد اگر با دست تو باشد...
ببار باران
که تا اوج نخفتن ها مدام باريدم از يادش...
ببار باران
درخت و برگ خوابيدن...
اقاقي....ياس وحشي....کوچه ها روزهاست خشکيدن...
ببار باران
جماعت عشق را کشتن
کلاغا بوته ي سبز وفا را بي صدا خوردن...
ولي باران، تو با من بي وفايي
تو هم تا خانه ي همسايه مي باري
و تا من، ميشوي يک ابر تو خالي...
ببار باران... ببار باران...که تنهايم...!!!
◙ادامه مطلب◙
شدم.دیگه احساس تنهایی نمیکردم که...
سخت که نخوای یکی را دوست داشته باشی چون میدونی پیشت نیست
و هیچ وقت بهش نمیرسی.....
◙ادامه مطلب◙
از چشم یا آسمان
فرقی نمیکند
باران وقتی بر زمین افتاد
دیگر باران نیست


اما در آن حال دیگر هرگز
آینده ام را نخواهم دید!
بایستی عشقم را از یاد ببرم
به خاطر منزلتم
اما دیگر هرگز مرا
منزلتی نخواهد بود!
بایستی عشقم را فراموش کنم
بنا به هزار و یک دلیل کارا
اما دلیلی یگانه
به ذهنم نمی رسد!
بایستی عشقم را فراموش کنم
از سر عشق به کسی که دوستش می دارم!
آیا می توانم؟
آیا به کفایت دوستش می دارم؟
ولی امیدوارم تا آخرش بخونی
گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
.
.
برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ...
حرص می زنند و دیگران را می آزارند ... دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب...

برگرد و تمنای اشک های خشکیده ام را ببین
و در سکوت صدایم، مرگ تمام صداها را نظاره گر باش
برگرد و در شورستان دل رنجیده خاطرم نهالی بکار
از شوق
از عشق
از امید

رویای بودن را برایم خواب دیدند
لحظه هایم را از من گرفتند
و در برابرش ساعت بی کوک روزگار را به من هدیه دادند
اشک را در چشمانم ستودند و خنده هایم را سرکوب کردند
فریاد را در سینه ام پنهان کردند و سکوت را از من ربودند
آزادی ام را در قفس معنا کردند
آری آن ها مرا محکوم به زندگی کردند
و هرگز از من نپرسیدند که غم هایت چیست؟
مرا به بند زندگی کشیدند و هرگز نپرسیدند که دردهایت چیست؟
نپرسیدند که سبب آنهمه اشک هایت کیست؟
آنها مرا محکوم به زندگی کردند و رفتند
رفتند تا بدانم که "هیچ کجا" همینجاست
که بفهمم"هیچ کس" ادمهایی هستند که شاید هم نیستند
تا بدانم زندگی این است...همین!
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی..
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود!
در این سکوت بغضآلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند!
و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش میکشد!
عشق تو نوشتنی نیست..
در برگهام، کنار آن قطره، یک قلب میکشم!
وقت تمام است.
برگهها بالا..


هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف میزنم..
هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است..
میدانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است..
میدانم یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است،
کسی که جز تو نیست بازمیگردد..
اولین عشق من و آخرین عشق من تویی
نرو، منو تنها نذار که سرنوشت من تویی.
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |



